X
تبلیغات
آه ! سهم من این است...

آه ! سهم من این است...

همه ما از ابتدای خلقت، فقط همین را می خواهیم که صدایمان شنیده شود...

دلخوشی...!

" براستی که هستم؟

به کجا می کشاند سرنوشت ، کالبدم را؟

گمشده ام کجاست؟

گمشده ای هست آیا؟"

 

بعد از این همه مدت حالا که می خواهم بنویسم تنها خبر ساده ای دارم... اتفاقی ساده که برای میلیون ها نفر در روز می افتد و شاید به خاطرش مثل من ذوق هم نمی کنند!

می دانم خیلی بچگانه است که اینجا آنرا می نویسم... با که دارم این شادی را تقسیم می کنم؟!

خبر این است: بالاخره ماشین خریدم!

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 19:12  توسط آمیتیس  | 

فقط ...!

Image hosting by TinyPic

" گاه بهترین کاری که می توانیم بکنیم این است که هیچ کاری نکنیم."

Image hosting by TinyPic

"بر آنکه دوستش می داری 

نوری بتاب و از سایه اش بگذر!"

Image hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 21:42  توسط آمیتیس  | 

تنهایی... تنهایی خاکستری ، تنهایی سیاه...

امروز تمام روز از تنهایی گریه کردم و با این همه حقیقت این است که تنها نبوده ام .  هستند کسانی که دوستم می دارند ، که دوستشان می دارم و با این همه بز گریه می کنم ... احساس تنهایی از بیرون نیست... در درون من است....

baby-1000.jpg

کمترین اعتماد به نفسی ندارم... به قدری احساس تنهایی می کنم که حس می کنم خفه می شوم ... در آبهای سیاه آن فرو میروم و کاملاً غرق می شوم... به نظر می رسد هیچ راه نجاتی ندارم... و شاید هم نمی خواهم که داشته باشم.. به قدری تنها بوده ام که حالا هر چیزی جز خود تنهایی آزارم میدهد... مثل زندانی ای هستم که به زندانبانش خو کرده است و چیزی جز شنیدن صدای گام های او که می آید تا تکه نان و آبی بیاورد ، فریادی بکشد و برود... آرام نمی کندش !!

کاش خودم می دانستم چه می خواهم یا بدنبال چه هستم امّا اصلاً نمی دانم... بقدری سرگشته ام که به نظرم می رسد دارم دیوانه می شوم... خدایا مرا چه می شود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 23:21  توسط آمیتیس  | 

..؟

در دایره ی قسمت ... ما نقطه ی پرگاریم...
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 23:51  توسط آمیتیس  | 

باز هم از کتاب : مرض عشق"

 

" مانند هر زبان مادری دیگری ، نخست با زبان عشق عاشقانه صحبت می کنیم،

بی آنکه قادر به توضیح قواعد آن باشیم...

وقتی یک قهرمان عاشق می گوید که حاضر است همه چیز را در راه عشق فدا کند ، هیچ کس نخواهد پرسید :" ایا محبوب او واقعاْ شایسته ی این فداکاری هست؟"...

عشق ، منطق مبهم خود را دارد.

منطقی که همه ی ما تلویحاْ می پذیریم...."


" ابن سینا ،یقین دارد که عشق یک بیماری بالینی است .

او نیز مانند جالینوس - طبیب معروف - فرض را بر این می گیرد

 که نشانه های بیماری عشق در بدن محصول عدم تعادل شیمیایی است

 که عواملی روانشناختی ، به خصوص وسواس فکری درباره ی معشوق سبب ساز آن هستند..."


 

نمی دانم آیا اکنون شبیه به زمانی  است که 

 گالیله گفت "زمین گرد است"

و کسی نپذیرفت ...

من کم کم دارم درباره ی این باور قدیمی

مقدس بودن عشق ، دچار تردید می شوم!

+ نوشته شده در  جمعه 27 بهمن1385ساعت 0:6  توسط آمیتیس  | 

مرض عشق..!

" در بین حالات گوناگون هستی انسان ، حالت وجودی در گیر با عشق

اسرار آمیزترین آنهاست...

فرهنگ های بسیار متفاوت در طول هزاران سال تلاش کردند تا عشق را درک کنند ....

عشق به ندرت به مثابهی تجربه ای تماماْ دلپذیر توصیف می شود.

 عشق ملغمه ای از روحیات مهار ناپذیر و ظاهراْ نا همساز است .

 آدم ها هنگامی که عاشق هستند ، ترکیب عجیب و غریبی از لذت و درد ، شیدایی و اندوه ، و سرمستی و نا امیدی را توصیف می کنند .

عشق ظاهراْ مثل یک سفینه ی فضایی است که فقط بین دو مکان در حرکت است :

بهشت و جهنم!...""

 


Image hosting by TinyPic
 توصیه می کنم همگی کتاب " مرض عشق " نوشته ی " دکتر فرانک تالیس " را بخوانید...

به نتایج عجیبی می رسید.

متن فوق از اولین جملات فصل اول کتاب مزبور است

که تجزیه و تحلیل عمیقی از عشق ارائه می دهد

که مطمئنم برای همه جالب خواهد بود...

حتی اگر یا همه ی آنچه در آن هست موافق نباشید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 19:49  توسط آمیتیس  | 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند...

 

آن وقت شازده کوچولو با خود اندیشید :" چه سیاره ی عجیبی ! یکپارچه تیزی و خشکی و شوری است ! آدم ها نیز قوه ی تخیل ندارند و هر چه می شنوند همان را تکرار می کنند..."

شاید درست مثل خود من...

م...م...م... نمی دونم چی بنویسم . امشب تولد خواهر کوچولوم بود( بماند که الان قدش هم از من بلندتر شده ولی برای من همون فینقیلی ایه که بود... فردا صبح می ریم لاهیجان ... توفیق اجباری هر هفته ای به همراه آناستازیا و گرزیلا و مادر بیوه شان!...

دلم گرفته...بی خودی... باز احساس افسردگی می کنم ... عصر فال گرفتم ، اومد:

"یوسف گم گشته باز آید به کنعان ، غم مخور

کلبه ی احزان شود روزی گلستان ، غم مخور"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 0:27  توسط آمیتیس  | 

رنگین کمان ، پاداش کسی است که تا آخر زیر باران می ماند...
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 23:24  توسط آمیتیس  | 

فقط برای سرگرمی


    اگر از هر كدام از اين رنگ‌ها متنفريد مي‌تواند نشانگر اين موضوع باشد كه‌:
    قرمز:
    بسيار دلواپس و نااميد هستيد. شايد هم از خستگي و ضعف جسمي رنج مي‌بريد. امكان دارد كه در روابط جنسي و حتي در موقعيت اجتماعي شكست خورده باشيد. اما مشكل واقعي‌تان اين است كه هميشه دنبال هدف‌هاي بزرگ و غيرعملي مي‌رويد و وقتي هم كه شكست مي‌خوريد در لاك خود فرو مي‌رويد. چه عيبي دارد كه دنبال يك زندگي معمولي باشيد؟ بايد اين دو موضوع را هميشه به خاطر داشته باشيد. اگر معيار موفقيت ثروت بود، پس ثروتمندان مي‌بايست خوشبخت‌ترين آدمها باشند كه معمولاً اين طور نيست‌.      
    نارنجي‌:
    به خاطر عمر و سالهايي كه به بطالت تلف كرده‌ايد بر خود خشم داريد ولي يادتان نرود كه فقط شمانيستيد كه مسؤوليت همه بدبختي‌هاي دنيا را بر دوش داريد اگر بتوانيد مشكلات خصوصي خود و خانواده‌اتان را حل كنيد مطمئن باشيد كه خيلي زرنگيد.  
    آبي‌:
    از زندگي و يكنواختي آن خسته شده‌ايد. احتياج به تنوع و هيجان داريد و به همين زودي هاست كه قيد و بندهاي زندگي را از هم خواهيد گسست‌. در دوره‌اي هستيد كه احساس مي‌كنيد دلتان مي‌خواهد همه چيز را تغيير بدهيد و دستي بر سر و صورت خود بكشيد و شايد هم فرم موها را عوض كنيد و لباستان را تغيير بدهيد.      
    زرد:
    بسيار حساس و بدبين هستيد و از هر چيز بديع و مدرن بدتان مي‌آيد و برايتان قابل هضم نيست كه يك حكومت ميليون‌ها دلار خرج رفتن به كره ماه را بكند در حالي كه كره زمين پر از انسانهاي مستحق كمك مي‌باشد. مردم هميشه شما را اخمو و عصباني مي‌يابند.      
    قهوه‌اي‌:
    ترستان از اين است كه نتوانيد مأموريت تان را به اتمام برسانيد. چه مأموريتي‌؟ آيا فكر مي‌كنيد اگر همه دانش‌هاي دنيا را هم در ذهن و مغز كوچك تان جاي بدهيد آخرش به كجا خواهيد رسيد؟ تا دير نشده كمي هم به تفريح برسيد. به عشق فكر كنيد كه حتي عذابش نيز شيرين است‌.    
    سبز:
    اگر از اين رنگ متنفريد حتماً يك ايرادي داريد. اگر در هدف هايتان شكست خورده‌ايد چرا ديگران را شماتت مي‌كنيد؟ خودتان را تنهاترين موجود روي زمين حس مي‌كنيد و با اين شخصيتي كه داريد ديگران حق دارند تنهايتان بگذارند. سعي كنيد به جاي خودخوري به كتابخانه برويد و در اجتماعات شركت كنيد و خودتان را از برج عاجي كه ساخته‌ايد بيرون بيندازيد تا ببينيد كه دنيا با تمام بدي‌هايش چقدر با ارزش است‌.    
    خاكستري‌:
    زندگي بر عليه شما بوده است از همه چيز محروم بوده‌ايد و اين خشمگين‌تان مي‌كند. حسود نيستيد ولي از سرنوشت بدتان شكايت داريد آيا فقط شما هستيد كه به همه آرزوهايتان نرسيده‌ايد؟ يادتان نرود كه ممكن است شما يكي از خوشبخت‌ترين مردم روي زمين نباشيد ولي بدبخت‌ترين هم نيستيد.      
    سياه‌:
    فكر مي‌كنيد در دنيا، بدي وجود ندارد. فكر مي‌كنيد بدبختي فقط افسانه است و به كره زمين ربطي ندارد. خودتان را كامل مي‌دانيد و سعي مي‌كنيد كه اشتباه نكنيد ولي اگر مرتكب اشتباه شديد هرگز اعتراف نخواهيد كرد.
    سفيد:
    اگر شما از سفيد متنفريد، يا اگر هاله مغناطيسي دور بدن‌تان فاقد اين رنگ است با عرض معذرت بايد بگوييم در اسرع وقت با روان‌پزشك يك تماس داشته باشيد.

 www.tafrihi.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 21:54  توسط آمیتیس  | 

                                

                                 به جای دشنام به تاریکی ، شمعی بیفروز.                                 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 21:19  توسط آمیتیس  | 

از یاد داشت های دیگران...

Image hosting by TinyPic 

عشق , ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست .

عشق آن است که يکي چتر شود و ديگري نفهمد که چرا خيس نشد .

Image hosting by TinyPic

آن که عشق می کارد ، اشک درو می کند.

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 21:9  توسط آمیتیس  | 

از نادر ابراهیمی...

هر آشنائی تازه ، اندوهی تازه است...

مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان.

هر سلام ، آغاز دردناک یک خداحافظی است...

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 20:49  توسط آمیتیس  | 

امشب خبر خیلی خوبی شنیدم... دوستی داشتم که خیلی زود و بی موقع درست همزمان با گرفتنن دیپلم و حتی پیش از دریافت نتیجه ی کنکورش ازدواج کرد با کسی که از همان ابتدا لیاقتش را نداشت... خیلی زود بچه دار شد ... یک دختر... که الان در حدود ۹ سال دارد. حدوداْ ۳ سالی می شود که دوستم با هزار بدبختی و مصیبت از او جدا شده ( که خودش شرح مفصلی دارد..بگذریم)... همسر سابقش هنوز او را طلاق نداده بود که زن گرفت..بماند... چیزی که خوشحالم کرد این است که امشب شنیدم دوستم در با یک پسر خیلی خیلی خوب ازدواج کرده است... با آرزوی خوشبختی برای تو ، دختر کوچکت و همسرت
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 23:53  توسط آمیتیس  | 

 

"خورشید باش تا اگر هم خواستی بر کسی نتابی ، نتوانی ."

-زرتشت-

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 23:29  توسط آمیتیس  | 

              

Image hosting by TinyPic

.... بدین گونه شازده کوچولو ، روباه را اهلی کرد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد ، روباه گفت:

           " آه ...! من خواهم گریست."

شازده کوچولو گفت: " گناه از خود توست . من که بدی یه جان تو نمی خواستم . تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم...."

روباه گفت : " درست است."

شازده کوچولو گفت : " در این صورت باز گریه خواهی کرد؟"

روباه گفت : " البته."

شازده کوچولو گفت : " ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت . "

روباه گفت : " به سبب رنگ گندمزار ، گریه به حال من سودمند خواهد بود."

و کمی بعد به گفته افزود : " یک بار دیگر برو و گل های سرخ را تماشا کن . ان وقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است..."

Image hosting by TinyPic

  -آنتوانت دو سنت اگزوپری-

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 23:7  توسط آمیتیس  | 

                          

                                 "A man falls in LOVE by talking about LOVE"

                                                          -Pascal-

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 21:56  توسط آمیتیس  | 

خود من.

چیز دیگری که به تازگی در یافته ام ، بی اعتباری سخنان ، وعده ها و قول هائی است که در لحظاتی آکنده از شور و مستی به یکدیگر می گوئیم. با یکدیگر پیمان می بندیم و سوگند هائی می خوریم که به اندازه ی خود ثانیه ها که می گذرند و می روند ناپایدارند... و بی اعتبار.. این قول ها را از زبان کسی می دهیم که گمان می کنیم ما هستیم و لحظه ای بعد تغییر می کند و دیگر آن خود که می پنداشتیم من است وجود ندارد، حتی جسم آن من ثانیه به ثانیه در حال تغییر است.

موضوع خیلی ساده است و با این همه با وسواسی شگرف از پذیرش آن سرباز می زنیم .. نمی خواهیم باور کنیم چیزی که پارسال برایمان آنهمه جالب بود امسال هیچ جذابیتی ندارد... شاید می ترسیم.. نمی دان ولی در هر حال همین گونه ایم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 11:51  توسط آمیتیس  | 

چیستی ای عشق؟

این بخشی از نامه ی یک دوست شاعر خیلی خیلی دور ایسلندی است( که شانس آن را داشتم که ۵ سال پیش ،با او آشنا شوم )در جواب من به سوالی فرستاده است و چون به دلم نشست آنرا اینجا می گذارم...:

 Love : What is love

It has no power  and it has no feeling it is a word about something we want to feel and we want that feel us

It is a dream in a way, and it is a part of our life in a way! What is it

It is part of life that never goes away and we want to be there to meet it

It never tell us when it will be here with us and inside us

 

Be yourself inside and in your life not what you think others want you to be

you are the key to yourself. Love yourself the way you are, you only get you

as you are

And I think you are great

"Torhallur Asgrimsson"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 11:43  توسط آمیتیس  | 

زمان جدا شدن!

 

هیچ به این موضوع فکر کردید که چقدر عجیبه که اطراف یه آدم یکدفعه شلوغ و بعد کاملاْ خالی میشه؟

کاملاْ خلوت ، تهی ... انگار طبق قراری ناگفته همه با هم می آیند و بعد با هم می روند...و تو با قلبی که انگار در آرزوی آخرین طپش خویش است ، با سری دردناک و روحی پریشان به جای می مانی ... درست مثل لحظه ی خالی پایان یک مهمانی پر شور... با انبوهی از ظرف های نشسته در میان خانه ای به هم ریخته ... تنهای تنها...

      Jayme > "First Impressions"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 11:32  توسط آمیتیس  | 

 

چقدر احساس سبکی و در عین حال نامردی می کردم از اینکه تونسته بودم همه ی تقصیر ها رو به گردن او بیندازم... اما نه اینطور نبود.. حداقل خودم می دانستم که اینطور نبود... من نه بیشتر و نه کمتر از او ،اما به اندازه ی او مقصرم. اگر این وداع نبود ، هرگز از دام این افکار خلاص نمی شدم... بله ولی حالا می توانم بگویم :خدانگهدار . می توانم بگویم که تو را و خودم را به خدا می سپارم ... ممنون که گفتی : مراقب خودت باش... ممنون که به سادگی خداحافظی کردی ... ممنون که مرا می بخشی ، ممنون که اجازه می دهی تو را ببخشم... و حالا ... پرنده ی کوچک ، خوتکا، از ته دریاها به ساحل جزیره ی کوچک خودش باز گشته است...

این متن را با بخشی از کتاب "یازده دقیقه " ی کوئیلو که دوستم درست موقعی که بدان نیاز داشتم به طور اتفاقی آنرا به من داد -چون همیشه کسانی برای رساندن نشانه ها ، بی آنکه خود بدانند وارد صحنه می شوند- به پایان می برم:

                                        " زمان تولد ، زمان مرگ...

                                          زمان کاشت ، زمان برداشت...

                                          زمان ویران کردن ، زمان ساختن...

                                          زمان گریستن ، زمان خندیدن...

                                          زمان به آغوش کشیدن ، زمان جدا شدن...

                                          زمان یافتن ، زمان گم کردن...

                                          زمان دریدن ، زمان دوختن..."

                                                                  آری در عالم ، هر چیزی را زمانی ست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 23:35  توسط آمیتیس  | 

شل سیلور استاین :

از آرشیو پیام های دوستم
 
هشت بادكنك


در بعدازظهر خسته كننده اي،
هشت بادكنك كه كسي آنها را نمي خريد.
با نخهاشون تصميم به پرواز گرفتند.
پروازي آزاد و به هر جا كه دلشان مي خواست!
يكي بالا رفت كه خورشيد را لمس كند – پاپ!
يكي فكر كرد سري به بزرگراهها بزند – پاپ!
يكي خواست روي كاكتوسها چرتي بزند – پاپ!
يكي ايستاد كه با بچه بي حواسي بازي كند – پاپ!
يكي خواست تخمه داغ بكشند – پاپ!
يكي عاشق يك جوجه تيغي شد – پاپ!
يكي دندانهاي يك كروكديل را معاينه كرد – پاپ!
يكي هم آنقدر معطل كرد كه بادش در رفت – ووش!
هشت بادكنك كه كسي نمي خريد،
آزاد بودن پرواز كنند و در هوا معلق باشند.
آزاد بودند هر موقع خواستند بتركند!
 

 
Jayme > "A Cherished Reward"
http://jayme.smugmug.com
              
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 17:55  توسط آمیتیس  | 

خندیدن که جرم نیست... هست؟

                                              
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 17:48  توسط آمیتیس  | 

چشم ها... و یادگارها

                             Jayme > "Inquisitive" 

این فقط عکس یه بچه ی خیلی خیلی خو شگل و کوچولو است . عجیبه که این عکس منو به یاد پسرخاله ام می اندازه که ۲ سال پیش از این دنیا رفت و برای همیشه از دستش دادیم ... البته او یک بچه ی کوچولو نبود... یک مرد چهل ساله بود.. اما ... این چشم ها و این حالت نگاه عجیب مرا به یاد او انداخت.. اگر از اینجا گذر کردید ، اگر این مطلب را خواندید ، از اینکه فاتحه ای برایش بخوانید دریغ نکنید.

                                                            ممنونم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 17:43  توسط آمیتیس  | 

چشم ها...

دختر کوری در این دنیای نامرد زندگی میکرد این دختر دوست پسری داشت

 که عاشق اون بود دختره همیشه میگفت اگه چشمامو داشتم و بینا بودم

 همیشه با اون می موندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو

 بده وقتی دختر ه بینا شد دید که دوست پسرش کوره بهش گفت من دیگه

 تو رو نمیخوام برو .پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت

خب پس مراقب چشمای من باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 17:34  توسط آمیتیس  | 

چرا؟

خدایا چرانمی تونم به یه موضوع دیگه فکر کنم؟

آرزو می کنم از ذهنم بیرون بری و دور دورتر بشه اما همونطور محکم به ذهن من چسبیده و گوشه ای از هر فکری که به ذهنم می رسه رو آلوده ی خودش می کنه... نمی خوام اونجا توی کله ی من باشی...

آهای مگه حالیت نیست؟ اینجا ذهن منه و تو بی اجازه داخل شده ای ...

اوه خداوندگارا چرا زورم بهش نمی رسه؟ چرا مثل یک کنه بهم چسبیده...؟ بله واقعاْ آرزو می کنم که بره به جهنم...!

                                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 16:45  توسط آمیتیس  | 

شاید...

                       شاید هم من فقط یک موش آزمایشگاهی کوچک باشم!

                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 16:25  توسط آمیتیس  | 

مقصر!

امروز هیچ نمی دانم که چه می خواهم...

چی می خوام بنویسم و یا دقیقاْ به چی فکر می کنم ... چی دلم می خواد و چی نمی خواد... چی خوبه و چه بد...

همه همین طوریم ، حتی آنهائی که تلاش می کنند وانمود کنند که هدف خاصی دارند و در زندگی راه خود را دارند هم نمی دونند براستی چی می خوان... ی

ه وبلاگ درست می کنیم که توش بنویسم و اندیشه هامون رو شریک بشیم ... حس می کنیم آدم های مهمی هستیم و این خوشحال مون می کنه اما ... جز چند نفر آشنا که به دلایلی دوستمون دارند کسی برای خوندن وبلاگت نمی آد ... آگر کسی اتفاقی به وبلاگت سر بزنه برای این نیست که به حرف های تو گوش کنه برای اینه که بهت بگه به وبلاگ اون هم سر بزنی...

همه جا پر از دهان های باز برای حرف زدن است ولی گوش شنوائی نیست و و قتی هم فکر می کنی گوشی شنوا یافته ای سخت در اشتباهی ...

با یک روانپزشک حرف می زنی و انتظار داری درکت کند به حرفهایت گوش دهد راهنمائیت کند صدایت را بشنود و دوست تو باشد اما او در آن لحظه ای که وانمود می کند به حرف هایت گوش می دهد دارد به خط منحنی ای نگاه می کند که رفته رفته کمی پائین تر از گردنت شکل می گیرد و روی قفسه ی سینه ات می نشیند... وقتی تو گریه می کنی و گمان می کنی برای تسلی دادن دستت را در دست گرفته ، قلبش تند تند می زند و در کمرگاهش اژدهائی از خواب خوش بیدار می شود که آتش دهانش جسم و روح تو را در هم خواهد پیچاند...

و بعد می رود توی تلویزیون می نشیند و چنان از تسلط بر نفس و سلامت روان حرف می زند که تو شک می کنی به اینکه نکند این تو هستی که در اشتباهی ...

همیشه همین طور است .همه ی تقصیرها به گردن توست ... بشقاب چینی از دست مامان افتاده و شکسته اما تقصیر او نیست ، تقصیر توست که داشتی حرف می زدی و حواس او را پرت کردی... مرد زندگیت ، اهل معاشرت نیست اما تقصیر او نیست ، تقصیر توست که به اندازه ی کافی از رموز زنانگی خبر نداری که بتوانی رامش کنی ... هیچ وقت حتی یک نفر توی دنیا نبوده که براستی عاشقت باشد و تو در کنارش احساس امنیت و آرامش کنی اما تقصیر کسی نیست ، تقصیر توست که "خودخواه" هستی و همه چیز را از دریچه ی ذهن خودت می نگری - انگار که آدم های دیگر کاری بجز این می کنند!- بله تقصیر توست که مردم گرسنه ، فقیر ، بدبخت ، تنها ، بی پناه ، یا روانی اند... تقصیر توست که جنگ ها براه می افتند ، تقصیر توست که زلزله می آید و هزاران نفر را بی خانمان می کند...

بله همه چیز این دنیا فقط و فقط تقصیر توست ... خوب خدا را شکر ، اقلاْ خیالت راحت است که وقتی بمیری همه ی مشکلات دنیا حل می شود...

                                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 13:5  توسط آمیتیس  | 

"ما که چون مومی به دستت شکل می گیریم-----پس دگر افسانه ی روز قیامت چیست؟"

God of our Lives
You are always calling us into the future
Inviting us to new ventures
New challenges
New ways to care
New ways to touch the hearts of all
When we are fearful of the unknown, give us courage
When we worry that we are not up to the task
Remind us that you would not call us
if you didn't believe in u

At least please be with us

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 22:24  توسط آمیتیس  | 

مرتضی کاتوزیان

     

                    The Hands of a Music Player" (1988), pencil on paper

 

وقتی تازه نوشتن این وبلاگ رو شروع کردم ، همین طور اتفاقی به تصویر دستها علاقه مند شدم ، حالا این علاقه روز بروز بیشتر می شه و هر روز چیز های تازه تری پیدا می کنم که براستی بی نظیرند مثل همین نقاشی اثر مرتضی کاتوزیان .

خیلی شنیده بودم که می گفتند چشم های هر انسان آینه ی روح اوست ... اما حالا می بینم که دستها چقدر بیشتر حرف برای گفتن دارند... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 22:4  توسط آمیتیس  | 

از ماست که بر ماست...

                            
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 22:1  توسط آمیتیس  |